فاصله ها

سعی داریم با ایجاد وبلاگ فاصله ها جدایی ها را از میان بر داشته وهمیشه با دوستان باشیم.

هدیه
نویسنده : کامیار - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
 

 شکر آن ایزد پاکی که گلستان مرا رونق داد

همره رازقی و یاس مرا خرنق داد

گلشن باغ مرا سرو و گل وساغر داد

همچو آن عنبر هندی سوی من مادر داد

چرخ بر خود بنیازید بر این اختر پاک

ناگهان چرخش گردونه پررونق داد

نازنینی سوی من مثل گلی پیدا شد

خاطرم همچو چکاوک سوی ماندانا شد


 
 
فانوس امید
نویسنده : کامیار - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥
 

باز هم مرغ دلم چرخی زد

رفت و رفت...

توی این شهر ملال

باز هم فانوسی

سوسوی فاصله ها پیدا بود

آخرین شعله سرد

آخرین برف امید

بی خبر از فانوس

قطره قطره بارید


 
 
همین ثانیه ها
نویسنده : کامیار - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸
 

هیچ کس حال مرا درمان نکرد

درد من را هیچ کس پایان نکرد

کشتی طوفانیم را هیچ کس

راهی آن ساحل امکان نکرد

    ×             ×             ×

بوی دردم این جهان لبریز کرد

هیچ کس آن بوی دردم حس نکرد

     ×             ×           ×

جان دل می سوزد اندر آن فراق

آن فراقم  جز همین ثانیه ها درمان نکرد


 
 
آفتاب گردان
نویسنده : کامیار - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤
 

تو چرا می چرخی

ازخودم می پرسم

اندراین ظلمت شب

آفتابی نوری

کم کمک مهتاب هم

محو محو...

آسمان شهرم

پرازابر سیاه

باز هم میچرخی

هان کمی فهمیدم

منظر چشم تو این سو...یعنی این شهر خراب

جزمنی را هدف تیر نگاه تو نکرد


 
 
آشنای دور
نویسنده : کامیار - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
 

صدای آشنایی می آید

به پنجره خیره میشوم

و به در هم...

بوی خیال انگیزی بر تارک وجودم سایه می افکند

سرد و شکننده

در را باز می کنم

زوزه کنان وارد می شود

بوی تنش هنوز هم بر صندلی و میز آشپزخانه ام مستولی است

پیشتر می آید

این بار با آغوش گشوده وسر به زیر

اما دیگر...تار عنکبوت قرین آغوش من گشته بود وچشمانم آن سوی گذشته را نداشت

برای آخرین بار بر تمام وجودم وزیدن گرفت

انگار هرگز ندیده بودمش

نگاهش کردم او همچنان سر به زیر بود

پنجره را باز کردم و به آن خیره شدم

او با نگاهم مسیرش را پیدا کرده بود.


 
 
ش قایق
نویسنده : کامیار - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۳
 

ای شقایق عاقبت عاشق شدی

از غریقی اندکی فارغ شدی

قایقی بود ی تو در دریای عشق

عشق شین داد ت بدینسان گل شدی


 
 
طرف دنیا
نویسنده : کامیار - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩
 

ساقیا می ده که دین افسانه است

درد و رنجم  در  قیامت  دانه  است

می فروشی میکن واز این جهان طرفی ببند

عشق ورزی کن که دنیا یکسره بیهوده است


 
 
رهرو
نویسنده : کامیار - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٠
 

کبوتر دو برجه ام

آرام باش.

آخرین بام های شهر نیز

میزبانی ات کردند

باز هم تنها

خودت ماندی

ونگاهی که آسمان رانشانه رفته است.


 
 
← صفحه بعد