نویسنده :
کامیار - ساعت ٩:۱٧ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٢
گنجشک من
باز هم خوابیده ای رو به آسمان
پاهای ظریف تو...
دیگر نای نگه داشتن سقف آسمان را ندارد
نویسنده :
کامیار - ساعت ۱٢:٤٤ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
خانه آشفته است
فانوسش گهی فر وگهی خاموش
دلهای کسانش دم به دم سوت و گهی کور است
صداهاشان همه لرزان گهی غران می پیچد درون سر سراهای حیاط وحوض این ایوان
هوا سرد است بس تاریک ودلمرده است
خانه ام پر جوش
آمال بزرگانش همه ابری
صدای رعدوبرق آسمانهاشان زآن دوردستها پیدا
قاصدک ها باز می آیند
دلم دور وبر این قاصدک ها باز می چرخد
هوا بس سرد وتاریک است
قاصدی در این هوای وحش وظلمانی هویدا نیست
گوش باید داشت
پژواک صداشان را
یکی گوید عدالت پروری باید
آزادی
همین یک جمله پیدا بود
دگر نتوان شنید از این
قاصدی از دور پژواکی
صدایم را چراسوی رسیدن نیست؟
صدا واضح رسا معقول و منطق گون
صدایم را چرا راهی به آن سوی حیاطم نیست؟
باز باید گوش داد و هوش
تا شنید از دوردست ها یک صدای مرده بی جان
ولی خاموش
هوا بس سرد و تاریک است
اینجا جای گفتن نیست
نویسنده :
کامیار - ساعت ٧:٤۳ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٢
و ساکت شوید
تا صدای سخنش را بشنوم
دارد صدایش می آید
دوان دوان اما بی سروصدا
زجه هایش مرا می ترساند
دستهایش بسیار سرد است
خیلی وقت است که بوی پیرهنش را استشمام نکرده ام
دارد زمهریرنفسهایش خواب را از چشمانم می زدایدودرخشندگی اشکهایش شبم را نورباران می کند
چه حس عجیبی بود
سردی طوفانهای زندگی داشت قدم را خم می کرد
باز تو آمدی
تو آمدی با تمام ناز وعشوه ات
باز آمدی که پریشان کنی بسوزانی وبروی
آخر دفعه قبل...
می دانی
من دیگر آن جوانک خام دست خامه به دست نیستم
که تمام وجودش را بردی
بیا
بیا و نوروزم را با عطر نفسهایت روز نویی ببخش